سی، سه گانی از دکتر علیرضا فولادی

سه گانی ها

**************

 (۱)

آرام آرامم،

مانند سنگی در دل کوهی،

ای کاش اندوهی…!

(۲)

آنچنان عاشقم که همواره،

روی او را در آب می بینم،

من نخوابیده خواب می بینم. 

(۳)

پیش از آن درنگ دور،

مانده ام کدام یک فراتر است:

عشق یا غرور؟

(۴)

بت خداست

یا خدا بت است؟

اولین و آخرین خدای ما بت است….

(۵) 

در راههای روشن لاهوت،

جنبنده ای نبود،  

جز تار عنکبوت.

(۶) 

مرگ هم، یک بهانه ست،  

باید از خود گذر کرد،

زندگی حس یک رودخانه ست. 

(۷)

رفتی و… ثانیه ها

نیش نیشم کردند،

کاشکی عقربه ها برگردند! 

(۸) 

آدمک با یک پا،

می رساند به کلاغان رها،

شوق پروازش را.

(۹)

آسمان با دل تنگم گریان…،

روی چترم باران…،

زیر چترم باران….

(۱۰) 

عشق من هم زمینی ست، اما

عین پاکی ست،

عشق من زیر خاکی ست.

(۱۱) 

دستهای گشوده کافی نیست،

گام بردار، -گام -ای آدم!-

آدمکها نمی رسند به هم.

(۱۲) 

تا هست، در خواب است،

حتی اگر باران ببارد، باز

مرداب، مرداب است.

(۱۳)

 با عصا بلبل زبانیهاست؛

قاصد مرگ است،

اما باز می گوید:زندگی اینجاست یا اینجاست یا اینجاست…. 

(۱۴)

بعد از این، ((جور دیگر…))؛

 ای کلاغان! بیایید!

بعد از این، آدمک پر !


(۱۵) 

آب، از سر گذشته ست دیگر؛

دیگر -ای دوست!- تا می توانی

اشک ما را در آور !


(۱۶)

 ماه، زیباست، ولی

خودنما با دل من بیگانه ست؛

ماه من در خانه ست.

(۱۷)

از میان عشقها

عشق بی کلک :

عشق آدمک به آدمک.

(۱۸) 

حرفهایت قشنگ است؛  

آری، اما تو رنگین کمانی،

حرف رنگین کمان، هفت رنگ است.

(۱۹) 

سرنوشتش این است:

هرکه در پیش تو لغزید: هبوط،

هرکه از چشم تو افتاد: سقوط.

(۲۰)

هرچند می گویند

با موجهای پاک دریا همسفر بوده ست،

مرداب، تا وقتی که مرداب است، آلوده ست.

(۲۱)

ای صدایت صمیمی!

آه از آن سرزنشهای سیبی!

وای از این دلبریهای سیمی!

(۲۲)

یکباره خاکسترنشین شد،

گلنغمه ی بلبل درآورد،

ققنوس ما کاکل درآورد….

(۲۳)

باز، روز لعنتی « دو تن »…،

یک نفر داد می زند در تو،

یک نفر جیغ می کشد در من.


(۲۴) 

حبس نفس مکن!

ای غرق بال و پر!

خود را قفس مکن!

(۲۵)

از بس که گردآلود هر خاکیم،

هرچند بر خاکیم،  

انگار در خاکیم.

(۲۶)

او کنارم چه بی کس!

من کنارش چه تنها!

آدمک ما – خدا! – آدمک ما. 

(۲۷)

جا به جا آتشی برقرار است، 

تا سیاوش چه اندیشه دارد؛ 

مرگ در ذهن ما ریشه دارد.

(۲۸)

حیرانم از این حس!

گل ها همه زیبا

من عاشق نرگس!

(۲۹)

ما که خود، مترسکیم؛

قصه هایمان گناه می کنند

چهره ی کلاغ را سیاه می کنند


(۳۰)

مثل رود سرازیر از کوهساریم،

« عشق قدرت »…؟ نداریم.

« قدرت عشق »…؟ داریم.

دکتر علیرضا فولادی

ایجاد کننده پست 146

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Related Posts

کلمه مورد نظر را تایپ کنید و کلید اینتر را بفشارید در غیر اینصورت با دکمه Esc خارج شوید.

بازگشت به بالا