شاعرعلیرضا بدیع

هم راز مجانین و هم آواز لیالی

دیروز از آن کوچه گذشتم به چه حالی

آهوبره و هوبره سرمشق گرفتند

در شکل خرامیدن از آن چشم مثالی

از رنگ و لعاب تن تو بیدگلی ها

این نقش، نگارند به اسلیمی قالی

هر سال مرا با تو به یک لحظه گذشته‌ست

هر لحظه گذشته‌ست مرا بی تو به سالی

کاشا دلم اندازه دریای تو جا داشت

جا دارد اگر بشکند این ظرف سفالی

بر مشعل بی روغن ما چشم تو روشن

در محفل بی رونق ما جای تو خالی

علیرضا بدیع

تا زنده باشم چون کبوتر دانه می خواهم

امروز محتاج توام؛ فردا نمی خواهم

آشفته ام…زیبایی ات باشد برای بعد

من درد دارم شانه ای مردانه می خواهم

از گوشه ی محراب عمری دلبری جستم

اکنون خدا را از دل میخانه می خواهم

می خندم و آیینه می گرید به حال من

دیوانه ام، هم صحبتی دیوانه می خواهم

در را به رویم باز کن! اندوه آوردم

امشب برای گریه کردن شانه می خواهم

علیرضا بدیع

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره  فیروزه تراشی

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار

هشدار! که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی

علیرضا بدیع

من غبطه می خورم به درختان خانه ات

ای کاش سرگذاشته بودم به شانه ات

در فصل جفتگیری فولاد و سنگ، کاش

گنجشک من تو باشی و من آشیانه ات

گنجشک من تو باشی و من در به در شوم

از صبح تا غروب، پی آب و دانه ات

وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است

با چند استکان می روشن میانه ات؟

بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی

گاه از زمین بگویی و گاه از زمانه ات

سرمشق می دهی به پری جادوان شهر

با شیوه های دلبری دخترانه ات

یک مشت کودک اند به دور درخت سیب

انگشت های کوچک تو زیر چانه ات

در بوسه ی تو بذر تغزل نهفته است

روی لبان من بشکوفد جوانه ات

راس کلاغ، فرصت کشف و شهود نیست

بگذار تا تو را برسانم به خانه ات…

(علیرضا بدیع)

ایجاد کننده پست 146

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Related Posts

کلمه مورد نظر را تایپ کنید و کلید اینتر را بفشارید در غیر اینصورت با دکمه Esc خارج شوید.

بازگشت به بالا