شاعرمحمّد خدایاری

در سینه نداشت نای آهی حتی
جز کودک شش ماهه سپاهی حتی
آخر به که می سپرد زینب را آه
جز نیزه نداشت تکیه گاهی حتی

***

سوز عطش و بغض گلو او را کشت
درد دل و داغ آبرو او را کشت
می گفت به عمه دختری با گریه
مشکی که سپردم به عمو او را کشت

***

مینای غدیر کاسۀ در شده بود
یک آینه آیۀ تکثر شده بود
می گشت به دنبال کسی خون خدا
سرتاسر دشت از علی پر شده بود

***

هر چند قدم زمین که می خورد حسین
از سوز جگر نام تو می برد حسین
از نالۀ جانگداز او دانستم
زینب نرسیده بود می مرد حسین

***

تاریخ ندیده است همپایۀ او
صبر است و شکیب و حلم آرایۀ او
در گودی قتله گاه دنبال چه بود
زینب که ندیده سایه , همسایۀ او

***

ای پاسخ زیبای سلام زینب
خورشید ترین ماه تمام زینب
مرگ است بدون روی تو بودن من
ای صبح عزیمت تو شام زینب

***

محمد خدایاری- شاعر

ایجاد کننده پست 155

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Related Posts

کلمه مورد نظر را تایپ کنید و کلید اینتر را بفشارید در غیر اینصورت با دکمه Esc خارج شوید.

بازگشت به بالا