«شب قدر» – شعر ایلیا

بوی سکوت و سادگی شب، شنیدنی است
احساسِ روشن از شب خاموش، ساده نیست

باقایقی به شیوۀ آبی ترین خیال
پارو بزن بسوی شب ولحظه ای نایست

در جایی از جزیرۀ نام آشنای شب
گنجی خدا نهفته،ولی نقشه دست کیست؟

نخلِ جوان عقل من اینجا که قد نداد!
ماندم میانِ پیچک بی تابِ چیست،چیست؟

باید که تا سپیده نخوابید وعینِ شمع
در انتظار بارشِ روح ومَلک گریست

کم کم طلوع کرد سروشی که می سرود
روشن کنندۀ شب مبهم فقط علیست

خورشید روشنِ شب قدر است ایلیا
بی اوکسوف می شود وهر چه هست،نیست

ایلیا (حسین محمدی مبارز)

ایجاد کننده پست 168

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Related Posts

کلمه مورد نظر را تایپ کنید و کلید اینتر را بفشارید در غیر اینصورت با دکمه Esc خارج شوید.

بازگشت به بالا