شعر «گناه»-دکتر حسین محمدی مبارز

«گناه»
من از تراکمِ حجمی سیاه می ترسم
از این هوای کدر، از گناه می ترسم

گناه مثل تبر، می خورد به قلبم ،آه
من از ادامۀ این اشتباه می ترسم

خطای سرکشِ من، مو به مو سیاهم کرد
من از هجوم شبِ این سپاه می ترسم

به سنگ چین هوس، دل سپردگی بی جاست
من از خرابیِ این تکیه گاه می ترسم

شدم مترسکِ دنیا، کلاه رفته سرم
از اینکه مانده سرم بی کلاه می ترسم

چه ها کشید علی از همین مترسک ها!
که از کشیدنِ اسرار چاه می ترسم

مباد ماه، به این رو سیاه،رو نکند
من از گرفتگیِ این نگاه می ترسم

دراین زمان که زمین بر مدار تاریکیست
من از خسوفِ تماشای ماه می ترسم

چقدر فاصله دارم از ایلیا، از عشق
از اینکه دورم از این سر پناه می ترسم

شبیه برکه جدا مانده ام از اقیانوس
از اینکه می شوم اینجا تباه می ترسم

تنفّسم شده افسوس در پی افسوس
من از توالیِ این آه، آه،می ترسم

رسیده ام تهِ خط، راه بازگشتی هست؟
من از سیاهیِ این کوره راه می ترسم

نمی هراسم ازاین شب که نور می بینم
من از شبی که ندارد پگاه، می ترسم

ایجاد کننده پست 59

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Related Posts

کلمه مورد نظر را تایپ کنید و کلید اینتر را بفشارید در غیر اینصورت با دکمه Esc خارج شوید.

بازگشت به بالا