بانوی شاعر-زینب حسامی

بغضِ کال

‌استخوان ریزه های پر از شرک ،پوکه های سیاه ِ تنزل
مدح های کثیف دروغین ،بدتر از ان ریای تغزل

قهقهرای شلوغ عدیده،وحشی عشق را ندیده
حرف پوچ جدل در عقیده ،واقعیت منم !تو تذلل

فَکَّم از حرف بیهوده پر تر ،چانه ی گرم باروت بهتر
تق تتق میکشم ماشه ها را ، حرف هایم بلوغ تعقل

من زبانم سری سرخ دارد کوله باری به اغوش شانه
خسته از داستان پر از غم شانه هایم‌ندارد تحمل

روسری رفته بر باد ِیک‌لج ،در خطوط سیاهی کج کج‌
مانده ام در هجای نخ و رج ،بوسه های هوس باز الکل

سفره های خیالی گریه ،بوسه های مجازی پرسه
حرص لکسوس و ویلای پاریس ،وق وقِ سگ‌برای تجمل

مارهای سیاه خزیده ،عنکبوتی که لانه تنیده
سطل های کثیف ندیده ،هی بشین ور بزن ما تحول

کودکان و لباس سماجت ،بوق و کرناست حرف حمایت
خون به چاقوی پست جنایت ،دستهایم سکوت تعلل

حادثه در کمین یکی رفت ،دختری از بلوغی که لبریز
تا اتاقی به رنگ بنفش و روی تختی به رنگ تبادل

اسکناس هوس در نیاز و شهوتی استخوان سوز ناز و
خون لجاره ی بغض راز و ،بر که باید کنم هی توسل

چشمهایی که سوی ذخایر ،مانده خیره به روی سفایر
مینویسم بر روادید زایر ،چونکه داده دلار تساهل

قرن جهل و جدل ،جنگ و داعش ،قرنی از طالبان های خواهش
قرن سر دادن و سر بریدن ،خنجر لب زده بر توکل

قرن بنتن برای خدایی ،قرن هوچ خیال فضایی
قرن شعر و شعار کُمایی ،بهتر از این نخواهم تخیل

دستهایم شده پاره پارو ،قایقم آه سهراب دل کو
میزنم هی به این سو و آن سو ،میزنم بر دل خود تفال

ای شما مالک روز و شب ها ،ای شما غایب خوب و تنها
ای شما بهترین مرد دنیا،بس کنم دور پوچ تسلسل

مینویسم برای سیاست ،نه سیاست نبوده کثافت
نشئه های خُماری شیشه ،نشئه تر دود و دم بر سر گُل

طاقتم مثل سروی خمیده ،بغض کالی که حالا رسیده
رنگ های که بدتر پریده ،نه نخواهم نخواهم تغافل

تو که خورشیدی و پشت ابری ،حیرتم تا به کی کوه صبری
العجل العجل بینهایت ،العجل العجل یا تکامل ….

بداهه

…………………………………….

عشق

پای غزل رسیده به شور نهان عشق
آماده شد پیاله ی رنگین کمان عشق

مست و خراب باده ی لبریز ربنا
مست و خراب ِ حادثه ی ناگهان عشق

پله به پله می‌رسد و بغض می‌چکد
از خون سینه بر قدم نردبان عشق

بالابلند روضه ی رضوان حریم توست
پایم رسیده سمت حرم در جهان عشق

دستان من تهیست عنایت از آن توست
ای حاتم همیشگی ِ داستان عشق

ای آفتاب روشن هشتم قبول کن
ما را به نوکری در استان عشق

دریا تویی و قطره ی گمگشته تر منم
این قطره را ببر به ته بیکران عشق

بال و پرم‌ شکست ،شدم مبتلای درد
آیا شود که بال دهی آسمان عشق ؟

خورشیدی و به ذره کمی هم نگاه کن
کم را قبول کن به کرم بیکران عشق…

زینب حسامی

ایجاد کننده پست 44

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Related Posts

کلمه مورد نظر را تایپ کنید و کلید اینتر را بفشارید در غیر اینصورت با دکمه Esc خارج شوید.

بازگشت به بالا